حکایت!!!

نام خوش بو

یکی از عارفان روزی در راه کاغذی دید که نام مبارک پروردگار در آن نوشته شده بود ومردم پابر آن می نهادند و می گذاشتند.ایستاد و کاغذ را بر گرفت و آن کاغذ را معطر گرداند واندر شکاف دیوار نهاد تا از آسیب پای رهگذران در امان باشد.                                       

مدت ها گذشت. شبی به خواب دید که ندایی به او می گوید :ای دوست!نام من خوش بو کردی و مرا بزرگ داشتی وحرمت نهادی. مانیز نام تومعطر گردانیم در دنیا وآخرت تو را بزرگ و گرامی خواهیم داشت.

/ 5 نظر / 8 بازدید
مسعود

غنچه خوشبختي در جاي تاريك، بي صدا و گودي پنهان شده كه بسيار نزديك به ماست، ولي كمتر از آنجا مي گذريم و آن، دل خود ماست.((موريس مترلينگ)) به روزم (آپم) و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

عسل

سلام.ممنون كه به من سر زدين.مطلب جالبي بود. موفق باشيد [گل][گل][گل]

yas

سلام.وقت کردی سربزن آپیدم[لبخند]

صبا

سلام خيلي خوب بود. ممنون از حضورتون. موفق باشيد[گل]

ويوا يونايتد

عالي بود فقط زودتر به روزشو