داستانهای کوچک
زندگی کوتاه است...تا زمانی که دندان دارید لبخند بزنید!
 

  خانمی میانسال که خیلی هم چاق بود وارد داروخانه شهر"آخن" شد و به داروخانه چی گفت: "آقای دکتر قرص یا شربتی برای کم کردن وزن ندارید؟"

 

دکتر داروخانه با خنده گفت: "چیزی را به شما می دهم که همه مردم به آن اعتماد دارند، "شربت معجزه وزن" که واقعا معجزه می کنه و..."

هنوز حرف مرد تمام نشده بود که زن چاق گفت:"نه آقای دکتر، غیر از این شربت چیز دیگری ندارید؟ این را نمی خواهم! "دکتر گفت: "نه،جز"شربت معجزه" چیزی ندارم،چرا که همه مردم شهر از داروی آقای دکتر"نتیزر" استفاده می کنند و بهش اعتماد دارند." زن چاق پاسخی نداد و خارج شد، اما دکتر داروخانه چی با حیرت زیاد گفت: "عجیبه... تا امروز هیچ کس رو ندیدم که به شربت لاغری دکتر "نتیزر" شک کنه، چرا این خانم شربت معجزه رو قبول نکرد؟" یکی از مردهای مشتری داروخانه خندید و گفت: "تعجب نکن آقای دکتر... این خانم همسر دکتر "نتیزر" بود!"



موضوع مطلب : شربت معجزه

ارسال شده در: جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۱٥ :: ۱:٥٧ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

باعرض سلام دوستان گلم ، به وبلاگم خوش آمدید امیدوارم که از مطالبش لذت برده باشید می تونید با گذاشتن نظر, در بهتر شدن مطالب و قالبم مرا یاری کنید و منتظر نظراتتون هستم .

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگلOnline User
 
Online User