داستانهای کوچک

زندگی کوتاه است...تا زمانی که دندان دارید لبخند بزنید!

حکایت!!!
نویسنده : داستانهای کوچک - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٩
 

نام خوش بو

یکی از عارفان روزی در راه کاغذی دید که نام مبارک پروردگار در آن نوشته شده بود ومردم پابر آن می نهادند و می گذاشتند.ایستاد و کاغذ را بر گرفت و آن کاغذ را معطر گرداند واندر شکاف دیوار نهاد تا از آسیب پای رهگذران در امان باشد.                                       

مدت ها گذشت. شبی به خواب دید که ندایی به او می گوید :ای دوست!نام من خوش بو کردی و مرا بزرگ داشتی وحرمت نهادی. مانیز نام تومعطر گردانیم در دنیا وآخرت تو را بزرگ و گرامی خواهیم داشت.