داستانهای کوچک
زندگی کوتاه است...تا زمانی که دندان دارید لبخند بزنید!
 

یکى در باغ خویش رفت. دزدى را دید که پشتواره پیاز بسته و قصد بردن آن را دارد!

گفت: در این باغ چه کار دارى؟

گفت: در راه مى‏گذشتم ناگاه گردبادى وزید و مرا در این باغ انداخت!

گفت: چرا پیاز کندى؟!

گفت: چون باد مرا مى‏ربود دست در بته پیاز مى‏زدم و از زمین برمى آمد!

  گفت: بسیار خوب! آنها را که گرد کرده و پشتواره بست؟!     

گفت: واللَّه من نیز در این اندیشه بودم که تو آمدى!!لبخندخنده تشویق 



موضوع مطلب : لطیفه !! / متن جالب / خنده دار

ارسال شده در: دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ :: ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

باعرض سلام دوستان گلم ، به وبلاگم خوش آمدید امیدوارم که از مطالبش لذت برده باشید می تونید با گذاشتن نظر, در بهتر شدن مطالب و قالبم مرا یاری کنید و منتظر نظراتتون هستم .

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگلOnline User
 
Online User