داستانهای کوچک
زندگی کوتاه است...تا زمانی که دندان دارید لبخند بزنید!
 

ارزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد. 

ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.

ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.

ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است. 

ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است. 

ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.

زمان برای هیچکس صبر نمی کند. قدر هر لحظه خود را بدانید. قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.



موضوع مطلب : ارزش لحظه ها / جالب و خواندنی / سخنان زیبا و آموزنده / جملات زیباو پرمعنی

ارسال شده در: جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧ :: ٩:٥٦ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

دوست دارید با یک سفر مجازی سری به پاریس بزنید ؟

پس به لینک زیر برید و پس از اینکه صفحه بطور کامل لود شد از فراز برج ایفل تمام پاریس را تماشا کنید :


www.Gillesvidal.com/blogpano/paris.htm



موضوع مطلب : سفر مجازی به پاریس( خیلی جالب و دیدنی )

ارسال شده در: پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٦ :: ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

در لینک زیر روی دایره ها کلیک کنید تا رنگشون تیره بشه و گربه نتونه ازشون عبور کنه و از صفحه خارج بشه

حواستون باشه این گربه خیلی تیز و زرنگه !

 

برای بازی کلیک کنید


 



موضوع مطلب : اگر میتوانید این گربه را در تله بیندازید / متن بامزه / جالب و دیدنی

ارسال شده در: جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠ :: ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستی قلبی

فردا میشکند دگری قلب تو را . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند . . .

 

بقیه در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : جملات زیباو پرمعنی / جالب و خواندنی / سخنان زیبا و آموزنده

ارسال شده در: جمعه ۱۳٩٠/٤/۳ :: ٤:٥٦ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

http://www.taknaz.ir/upload/42/0.474803001303195965_taknaz_ir.jpg

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»



موضوع مطلب : داستان جالب سنجش!!! / داستان کوچک

ارسال شده در: جمعه ۱۳٩٠/٤/۳ :: ٤:۳٢ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن…
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه…
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست…
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد…
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…
آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه…
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره…
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم…
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند…
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است…
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها…
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری…
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده…
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم…
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره…
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم…
آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟



موضوع مطلب : آخرین جملات قبل از مرگ ( جالب و خواندنی ) / جالب و خواندنی / متن جالب / متن بامزه

ارسال شده در: پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢ :: ٩:۳۱ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی – به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات – از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند ( این نوشته فقط جنبه خنده دارد ) :

 

م نابرده رنج گنج میسر نمی شود — مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد

ک ادکلن آن است که خود ببوید — نه آنکه فروشنده بگوید

د قربون بند کیفتم، تا کارت سوخت داری رفیقتم!

ک ماکرو ویو به ماکرو ویو می گه روت سیاه!

ا بزک نمیر بهار میاد آناناس با خیار درختی میاد!

م گر صبر کنی ز قوره، لوپ لوپ سازی!

د سرش بوی پیتزای سبزیجات میده!!!

ئ پاتو از پارکتت درازتر نکن!

 



موضوع مطلب : ضرب المثل های به روز شده ( طنز ) / ضرب المثل / خنده دار / متن جالب

ارسال شده در: پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢ :: ۸:٤٤ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

- مریم کاویانی --- پرستار
- نیکی کریمی --- مترجم
- شبنم قلی‌خانی --- مدرس دانشگاه

- مرتضی حیدری --- سهامدار بانک
- هرمز شجاعی مهر – سردبیر خانواده سبز
- سیدمحمدرضا حسینیان --- سردبیر زندگی ایده‌آل
- لاله صبوری --- مدیر رستوران (قبلاً)
- حمید غلامعلی --- کارمند بانک
- رضا عطاران --- آتلیه عکاسی
- مجید اخشابی --- استودیوی تولید موسیقی
- مهرداد میناوند --- معاملات املاک در امارات
- بهاره رهنما --- نویسنده
- حسین رفیعی --- آتلیه نقاشی
- محمد نصرتی --- فروشگاه لوازم صوتی و تصویری
- پوریا پورسرخ --- طراحی فضای سبز
- شاهین آرین --- تالار پذیرایی
- سپند و کمند امیرسلیمانی --- آتلیه عکاسی
- حسن جوهرچی--- تبلیغات
- علی دهکردی --- دفتر فیلمسازی
- حمید استیلی --- بوتیک
- محمدرضا فروتن --- دفتر طراحی داخلی
- امیر تاجیک --- مهندسی بدنه هواپیما (قبلاً)
- سید جواد هاشمی --- معلم


موضوع مطلب : شغل دوم ستاره‌ های ایرانی! / جالب و خواندنی

ارسال شده در: چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱ :: ٧:٠٠ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله‏اش در قطار نشسته بود.
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : “ پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند ” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.”
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند : “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”
مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!!!



نتیجه اخلاقی "ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه‏ گیری کنیم"



موضوع مطلب : قضاوت و نتیجه گیری عجولانه ! / سخنان زیباو آموزنده / جالب و خواندنی

ارسال شده در: چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱ :: ۱:٠٤ ‎ب.ظ :: توسط : داستانهای کوچک

باعرض سلام دوستان گلم ، به وبلاگم خوش آمدید امیدوارم که از مطالبش لذت برده باشید می تونید با گذاشتن نظر, در بهتر شدن مطالب و قالبم مرا یاری کنید و منتظر نظراتتون هستم .

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگلOnline User
 
Online User